شیراز، كارولینا و سازمان برنامه با محمد طبیبیان؛ تعدیل را بازنشسته كردند
|
(امیرحسین مهدوی)
|
به استناد ماده ۲ قانون اصلاح مقررات بازنشستگی از تاریخ ۱/۵/۱۳۸۵ تا ۱/۷/۱۳۸۶ با مرخصی استحقاقی ذخیره شما موافقت می شود و از تاریخ ۱/۷/۱۳۸۶ به افتخار بازنشستگی نائل می شوید. حكم برقراری حقوق بازنشستگی پس از پایان ایام مرخصی برابر مقررات مربوط از سوی اداره كل سازمان بازنشستگی استان تهران صادر و ابلاغ خواهد شد.
سیدمنصور خلیلی عراقی
رئیس موسسه آموزش و پژوهش مدیریت و برنامه ریزی
به این ترتیب دومینوی بازنشستگی كارشناسان عالی رتبه سازمان مدیریت و برنامه ریزی كشور به دكتر سیدمحمد طبیبیان عضو هیات علمی موسسه پژوهشی سازمان رسید و وی در حالی كه چندین پایان نامه و پروژه نیمه تمام را در دست داشت با بنای قدیمی موسسه در جمال آباد نیاوران خداحافظی كرد. چهره های مطرح ایرانی عموما در یكی از سه دسته بوروكرات، روشنفكر و یا دانشگاهی قرار می گیرند. مردان تاریخ ساز سده اخیر یا در زمره وزرا، وكلا و مقامات ارشد تاریخی با خدمات خود در تاریخ ماندگار ماندند و یا با فعالیت در حوزه فكر و نظر به تولید شعر و داستان و ایده پرداختند، دسته آخر هم با تدریس و تحقیق پیوسته كتاب و جزوه و تحقیق از خود به جای گذاشتند. اما طبیبیان كه سازمان مدیریت و برنامه ریزی به عنوان دستگاه نخبه پرور و فكرپرداز كشور او را با گشاده دستی از خانواده خود بیرون كرد برآیندی از هر سه شان بود. با سال ها كار مستمر در سازمان ضمن تدوین چند بودجه جنگی برنامه دوم توسعه اقتصادی كشور را تحریر كرد، با حضور مستمر در نشریات، مجامع دانشجویی و حوزه های فرهنگی به بسط اندیشه اقتصاد آزاد پرداخت و پایه گذار اولین دوره كارشناسی ارشد برنامه ریزی سیستم های اقتصادی برای فارغ التحصیلان مهندسی در دانشگاه صنعتی اصفهان و موسسه عالی پژوهش در برنامه ریزی و توسعه بود. همه این ویژگی ها به انضمام ده ها صفات و رفتار ستایش برانگیز و ماندگاری كه برگی از آن در مطالب این ویژه نامه انعكاس یافته باعث شد نگاهی كوتاه بر زندگی این شخصیت ایرانی از زبان خودش بیندازیم. و این تلاش كوچك را تقدیم كنیم به «معلم مجازی» خود و خیلی از جوانانی كه در روزگار غلبه اندیشه های مشوش و غیرعلمی، روابط منطقی و روش فهم و تفسیر صحیح اقتصادی از او آموختند. همچنین به یاد آوریم مدیرانی را كه هرگز در اندازه شعرا و روشنفكران مورد توجه نبودند و زحماتی به مراتب ماندگارتر برای رشد كشور كشیدند و اساتیدی كه با تربیت دانشجویان دقیق و فهیم اندیشه های علمی را در پیكره اجرایی كشور بسط دادند تا سامان كشور از هم نپاشد و بی خردی ها روندهای جاری را زمین گیر نكند. امید كه در دوران آتی دو معاون اقتصادخوانده رئیس جمهور از نخبه زدایی و طرد تجربه های گرانبهای دولت به خود ببالند و بازنشسته كردن قوی ترین كارشناسان اقتصاد ایران را در صفحات سفید كارنامه خود ثبت كنند.
متولد آذرماه ۱۳۲۷ در اصفهان هستم و محل تولدم در جایی است كه آن وقت ها آن را محله پاقلعه می نامیدند. یكی از محله های قدیمی شهر اصفهان كه الان بین خیابان نشاط و ملك قرار گرفته است. ساكن آن محله نبودیم اما محل تولدم آنجا است. آن طور كه از مسن های فامیل شنیده ام زمستان ۲۷ آن قدر سرد بود كه وقتی من را از بیمارستان به خانه آوردند آب قلیان مادربزرگم در اتاق یخ بسته بود. دوران بعد از جنگ جهانی دوم و اشغال بود. با وجود آنكه ۵ سال داشتم دوران كودكی ام را در سال ۱۳۳۲ به خاطر می آورم كه جامعه دچار تشنج و تنش و نگرانی بود، كشور مشكلات جنگ جهانی و اشغال را داشت و این موضوع در شرایط زندگی همه مردم انعكاس پیدا كرده بود. بعد از آن هم یك كودتا اتفاق افتاده بود و همه روشنفكران و فعالان را دستگیر می كردند.
پدر و مادرم هر دو معلم بودند. تا قبل از شروع تحصیل در شهرضا نزد مادربزرگم زندگی می كردم. به یاد می آورم بیشتر اوقاتم در زمین های كشاورزی می گذشت. با وجود اینكه دركی از تحولات اطراف نداشتم كه دوران تشنج و نگرانی بود موارد زیادی در سنین ۵۴سالگی را به خاطر می آورم كه مربوط می شد به دستگیری ها، ریختن به خانه مردم، گرفتن افرادی كه فكر می كردند ملی یا مخالف شاه هستند و در تظاهرات علیه شاه فعال بودند. دستگیری مخالفان، نگرانی و تشویش مداوم ایجاد می كرد و موضوع بحث ثابت محافل و خانواده ها بود. نگرانی و احساس درماندگی و ناامیدی شدیدی در اجتماع وجود داشت. این وضعیت بعد از یك دوره امیدواری كوتاه، یعنی دوران جنبش نفت و مصدق به وجود آمده بود. وقتی كه از بزرگترها كنجكاوی می كردیم آنها نمی توانستند موضوع را برای ما كودكان ۶۵ساله توضیح بدهند و خود این جریان باعث مرموزتر شدن داستان می شد و علامت سئوال را همواره بالای سر ما نگه داشت. این تا زمانی بود كه ما در اصفهان بودیم و پدر و مادر من در شهرضا معلم بودند. ولی زمانی كه نزد مادربزرگم بودم از این اتفاقات دور بودیم و خیلی خوش می گذشت. خوش ترین ایامی كه می توانم به خاطر بیاورم مربوط به زمانی است كه در شهر نبودم و زندگی من یك بازیگوشی ۲۴ساعته بود.
مادربزرگ ها هم كه همیشه به دل نوه ها عمل می كنند. رودخانه ای بود، سبزه ای، محیط بازی و... و آن موقع از حالا سبزتر بود. یك منزل تاریخی مربوط به زمان صفویه داشتیم كه بزرگ بود و هزار سوراخ برای بازیگوشی داشت. دوران خوش روزگار را در آنجا در بی خبری طی می كردیم. برای شروع تحصیل مجبور شدیم به طور كلی از محیط روستا بیرون بیاییم و به شهر برویم. در آن مقطع آنچه كه بر من خیلی اثرگذار بود، فقر و بیچارگی مردم بود. به طور مثال، در كوچه ای كه ما در آن زندگی می كردیم، سی خانوار زندگی می كردند. به غیر از ۴۳ خانواده كه بر كوچه خانه داشتند بقیه خانواده ها، بچه ها یتیم و زن های بیوه بودند و دلیلش هم این بود كه پدرانشان به دلایل و بیماری های خیلی ساده مرده بودند و آنها هم كه پدر داشتند بسیار فقیر بودند. چون در آن زمان كشور صنعتی نبود. كشاورزی كهنه جواب نمی داد، جمعیت هم زیاد می شد و فقر همه جا را گرفته بود. نه تنها در شهری كه ما بودیم، بلكه در اصفهان هم فقر را می دیدید. فقر و بیماری و مردن قاعده بازی بود. در دوره ای كه مدرسه می رفتم ۵ تا از همكلاسی های خود من به دلایل مختلف مثل بیماری های دیفتری، كزاز و... مردند. زندگی بسیار وحشتناك بود. مثلا یك نفر مسلول بود و در محل رفت وآمد می كرد و همه می دانستند طرف سل دارد و در یك اتاق زندگی می كرد كه ۵ نفر دیگر هم در آن اتاق می خوردند و می خوابیدند. همه اینها را در اطرافتان می دیدید. كسانی را می دیدید كه به دلیل جور نشدن پول عمل می مردند بعد می دیدید كه به این علت گریه می كنند، این اتفاقات روی ذهن بچه ای به آن سن و سال اثر خیلی بدی می گذارد. به نظر من می رسید كه این همه مشقت و درد و رنج لازم نباشد. به همین دلیل از همان ابتدا كنجكاو بودم كه چه كاری می توان كرد برای كم كردن این فقر و مصیبت ها.
به رغم اینكه وضع مالی خوبی داشتیم ولی همیشه فكر می كردم اگر ما چهار خانوار سر كوچه، آنچه داریم را با ۴۰ خانواده محروم كوچه تقسیم كنیم به كسی چیز زیادی نمی رسد. از همان ابتدا هم وقتی كتاب اقتصاد را پشت شیشه مغازه كتابفروشی دیدم توجهم را جلب می كرد. كلاس چهارم دبستان بودم ترجمه یا تلخیصی از كتاب آدام اسمیت را دیدم. وقتی از پدر و مادرم سئوال كردم نتوانستند به من پاسخ مناسبی درباره مفهوم اقتصاد بدهند، فقط گفتند ممكن است مربوط به مسائلی مثل ثروت، فقر و چیزهایی از این قبیل باشد. از همان اول نظرم به این موضوع جلب شد كه چطور یك جامعه می تواند از فقر بیرون بیاید. چیزهایی كه آن زمان در خانواده و رادیو و منابر می شنیدم بیشتر حول این موضوع بود كه باید به فكر فقرا باشیم و چقدر ثواب دارد كه بخشی از درآمدمان را به آنها بدهیم. اما عملا می فهمیدیم كه این روش چاره ساز نیست چون هر چقدر هم كسانی كه دارند به كسانی كه ندارند بدهند، جز اینكه خودشان فقیر بشوند، دستاورد چندانی ندارد. می دیدیم كه خانواده ما یا چندتا از همسایگانمان خیلی در كمك به فقرا فعال بودند اما اثری جدی در زندگی آنها نمی گذاشت. مثلا پدر و مادر من آن زمان حقوق شان ماهی ۱۵۰ تومان بود اما اگر كسی احتیاج به عمل جراحی داشت خرجش هزار تومان بود. كسی نمی توانست كمكی بكند و طرف از دست می رفت.
این مسئله همیشه برای من جالب بود. شانس بود كه از كودكی توانستم طیف وسیعی از محیط ها را ببینم و تجربه كنم. نه از موضعی كه گرفتار این شرایط باشم، چون ما مالك بودیم، می دیدم خودم سیر هستم اما آدم های گرسنه زیادی رنج می برند. در محیط روستا، شهرضا و اصفهان طیف وسیعی از افراد را مشاهده می كردم: از افراد متنعم كه شامل خانواده و دوستان و همسایگان بودند تا آنهایی كه خیلی فقیر بودند و آنها هم همسایه و دوست و آشنا بودند. وقتی انسان در یك محیط بسته قرار می گیرد، ذهنیتش در همان قالب شكل می گیرد و زیاد سئوال نمی كند حالا یا در یك خانواده ثروتمند بسته است یا فقیر است، ولی وقتی كسی محیط های مختلف را تجربه كند سئوال برایش مطرح می شود. این گونه بود كه علاقه به اقتصاد در زندگی من خیلی زود شكل گرفت. همیشه از محیط شهرضا گریزان بودم چون در آنجا نه می توانستم تنعم اصفهان را ببینم، نه آسایش روستا را داشتم. شهرضا محیط خیلی فقیر و رقت باری داشت. دلیلش هم چند چیز بود: یكی دوره های خشكسالی و از بین رفتن محصولات كشاورزی بود دلیل دیگرش سركوبی عشایر در یك مقطع بود، كه تجارت عشایری كه بخشی از آن در این منطقه انجام می شد از بین رفته بود. در مقطعی كه همه كشور گرفتار مشكلات كودتا و فقر بود، این جوامع بیشتر آسیب پذیر بودند، اكنون هم همین طور است. در هر مقطعی كه شوك به سیستم وارد می شود وضع بدترین اقشار بدتر می شود. به خاطر می آورم كه اولین تجربه من در مورد تغییر مفاهیم اقتصادی و تكنولوژی مربوط به تجربه اصل ۴ ترومن بود. زمانی كه اصل ۴ ترومن اتفاق می افتاد بچه بودم. چیزی به عنوان اصل چهار می شنیدیم كه روی در و دیوار دهات و شهرها می نوشتند. دو جنبه از این طرح را من به عنوان یك خردسال می فهمیدم. یكی این بود كه بذر جدید گندم توزیع كردند و من به شكل شگفت انگیزی دیدم كه در سال بعد خوشه های گندم بلندتر شده اند. رنگ آنها كه قبلا زرد كمرنگ بود تبدیل به قهوه ای شده بود. كار دیگر مرغ هایی آورده بودند كه به صورت ترویجی آنها را معرفی می كردند و بر خلاف مرغ های دهاتی خودمان كه تخم شان كوچك بود و سالی ۳۰ تا تخم می گذاشتند، هر روز تخم می گذاشتند. اینها حركاتی بود كه در بهبود تغذیه و زندگی خیلی موثر بود كودهای شیمیایی و گاوهای اصلاح نژاد شده هم آمدند. گاوهای دهاتی روزی نیم كیلو شیر می دادند ولی گاوهای اصلاح شده روزی ۱۰ كیلو شیر می دادند. همه اینها نشان می داد كه بالاخره راهی وجود دارد برای اینكه شرایط بهتر بشود. به سادگی می دیدیم كه وضع این روستاییان بهتر شد. هم نان بهتر می خوردند هم شیر بیشتری می خوردند.
درست نمی دانم طراحان این اصل چه كسانی بودند ولی بعید است كه آمریكایی ها بوده باشند. طراحان این اصل افراد خیلی ماهری بودند و روی نكات جالبی دست گذاشته بودند كه نشان دهنده فهم عمیقی از اقتصاد ایران بود. در كشاورزی مثل هر تولید دیگر شما به Input احتیاج دارید. یكی از این Inputها كاراست. حالا یا كار انسان یا ماشین، یا حیوان. در كشاورزی از حیوان خیلی استفاده می شد: از الاغ برای بار بردن و از گاو برای شخم زدن. و نژاد همه حیوانات كشاورزی ایران به دلیل محدود بودن حیطه ها طی هزاران سال از بین رفته بود و ضعیف شده بود. یك ابتكار جالبی كه انجام دادند این بود كه از قبرس الاغ وارد كردند. طراحان این اصل افرادی بودند كه محیط كشور را به خوبی می شناختند اما اسم هایشان مثل بسیاری از كسانی كه برای كشور كار مفید كردند برای همیشه گم شده و از بین رفته است. آمریكایی ها بعد از جنگ طبق همان اصل چهار ترومن كارهایی در اروپا كردند، مثلا در آلمان باز سازی هایی انجام دادند.
بعد از این كارها به این نتیجه رسیدند كه در بعضی كشورهای دیگر می توان این كار را كرد. مثلا در ایران به خاطر كمونیسم و نفوذ شوروی این كار را انجام دادند. در مدارس توپ و چوب و دستكش بیسبال توزیع كردند، فكر كرده بودند چون بچه ها در آمریكا بیسبال دوست دارند بچه های اینجا هم بیسبال دوست دارند ولی امكاناتش را ندارند. در مدارس ما معما شده بود كه این ادوات به چه كار می آیند. می خواستیم با توپ آن فوتبال بازی كنیم، پایمان درد می گرفت، والیبال به همین ترتیب و... آمریكایی ها هنرشان در این حد بود. مثلا یك مقدار شیر خشك آورده بودند اما مردم می ترسیدند بخورند چون می گفتند این قطعا شیر نیست چون حالت گرد دارد. شایع كرده بودند كه اینها داروی بی غیرتی است كه هر كس بخورد بی غیرت می شود. اینها Observation و نگرش های یك بچه بود ولی مشاهداتی بود كه در ذهن آدم اثر می گذاشت. یك سال می دیدیم كه گندم كاشته اند، چیزی درنیامده سال دیگر عجیب بار داده است. گاوهای جدید، مرغ های جدید، بذرهای جدید دیگر مثل لوبیا، نخود و... معلوم بود می شود كاری كرد. حل مسئله هم از طریق موعظه و توصیه و اینكه رحیم باشید حل بنیادینی نبود. این بود كه به این علم علاقه مند شدم. تا رسیدیم به دوران دبیرستان. كتاب هایی پیدا می كردیم مثل كتاب جمالزاده: «گنج شایگان». بیشتر از این حد نبود. یا مجلاتی كه پدر و مادر من می گرفتند. بحث در مورد تكنولوژی و علم و... این چیزها را به طور غیرسیستماتیك دریافت می كردیم. ما در شهرستان های كوچك خیلی رمان و كتاب های ادبی می خواندیم. خیلی هم موثر بود. مثلا همه ما كتاب بینوایان ویكتور هوگو را خوانده بودیم. یا بعضی از كتاب های ادبیات انگلیس مثل رومئو و ژولیت را می خواندیم. چیزی كه مخصوصا خیلی می خواندیم كتاب های جمالزاده و صادق هدایت بود. در آن زمان چون دوران اختناق بود، كتاب های سیاسی هم در دسترس نبود و اصولا سیاست حرف زشتی بود.
«حرف سیاسی نزن» یك نصیحت رایج بود كه همه جا می شنیدم، از شاطر، از خانواده، از معلم و...
یكی از بچه های مدرسه توانسته بود مطلبی راجع به زندگی «میرزاده عشقی» پیدا كند و بعد ما همه یك جا جمع شدیم و او تعریف كرد كه چطور لب میرزاده عشقی را به خاطر اینكه حرف زده دوخته اند و چطور ترور شده. تا آن وقت فكر می كردیم از طرف حكومت ترور شده ولی بعد فهمیدیم كه از طرف حزب توده كشته شده.
شیراز ۱۳۴۵
سال ۴۵ در رشته اقتصاد دانشگاه شیراز پذیرفته شدم. هنوز ۱۸سالم تمام نشده بود یعنی به سن قانونی نرسیده بودم كه بتوانیم روی اموال خودمان اعمال نظر كنیم. وقتی می خواستم به دانشگاه شیراز بروم باید شهریه می دادم. در حساب پس انداز خودم پول بود. خدابیامرز مادرم برای من پول گذاشته بود. به اندازه هزینه یك سال تحصیلم پول داشتم، ولی چون هنوز ۱۸ سالم نشده بود نمی توانستم بردارم و پدربزرگم هم اجازه نمی داد بردارم. یكی از فامیل های ما كه انسان با حسن نیتی هم بود می گفت به جای اینكه بروی دانشگاه شیراز اقتصاد بخوانی برو افسری پلیس بخوان. قبول هم شده بودم. وقتی شما پدر و مادر نداری همه فامیل می خواهند اظهارنظر كنند. ولی من تصمیم خودم را گرفته بودم. نه می خواستم دانشگاه اصفهان بروم نه دانشگاه افسری. خدا مادربزرگم را بیامرزد، یك مقدار پول فراهم كرد. یك مقدار طلا فروخت و شهریه دانشگاه من را كه دو هزار تومان بود فراهم كرد. دو هزار تومان حقوق چهارماه یك كارمند بود. به این ترتیب با اینكه وضع مان خوب بود در تنگنا بودیم. چون به پولمان دسترسی نداشتیم. اولین باری كه من توانستم از حسابم پول بردارم آذرماه سالی بود كه به دانشگاه رفتم. از سال بعد هم شروع به كار كردن كردم.
سال اول اصلا نمی شد كار كرد چون درس ها انگلیسی و سنگین بود. استادها خارجی بودند و حتی استادهای ایرانی هم انگلیسی درس می دادند. مجبور بودم خیلی كار بكنم. ولی از سال دوم شروع به درس دادن كردیم. در پروژه های تحقیقی دانشگاه دكتر مهریار به عنوان دستیار روزی پنج تومان به من می دادند. هنوز هم از ایشان طلبكاری می كنم ولی پنج تومان هم خوب بود. چون ۱۵۰ تومان مادربزرگم به من می داد و ۱۵۰ تومان هم از این طریق كسب می كردیم و امور به هر حال می گذشت. دانشگاه شیراز یك ویژگی خاصی داشت برخلاف دانشگاه شریف یا دانشگاه های دیگر، خیلی از دانشجویان دانشگاه شیراز كه برای ادامه تحصیل به خارج از كشور رفتند، برگشتند. نمی دانم علت این ویژگی چه بود. خیلی از اساتید مطرح دانشگاه های امروز ایران در دانشگاه شیراز هم دوره های ما بودند. خیلی از همكلاسی های ما كه بعدا با اینها برخورد پیدا كردیم مثل آقای كردبچه، آقای محمدپور، آقای رحیمی دانش از بچه های دانشگاه شیراز بودند كه خیلی موثر هستند چه در بخش دولتی و چه در بخش خصوصی.
از چهره های سیاسی آقای احمد توكلی همدوره ما بود. آن طور كه یادم می آید ایشان از دانشگاه اخراج شد و برنگشت. به خاطر نمی آورم كه آقای توكلی به چه دلیل از دانشگاه اخراج شد. به خاطر كمبود معدل بود یا به خاطر فعالیت های سیاسی. تا آن زمانی كه یادم می آید دانشجویانی كه به علت شركت در اعتصاب یا فعالیتی اخراج می شدند، آنها را به سربازی می فرستادند و بعد برمی گشتند. تمامشان برگشتند. دكتر ملك زاده و معین هم در دوران های بعد از ما بودند كه پزشكی می خواندند. دكتر مهاجرانی هم بود كه تاریخ می خواند. در یك مقطعی دكتر عبدالكریم سروش هم رفت و آمد می كرد. دكتر غلامعلی حدادعادل هم آنجا فوق لیسانس فیزیك گرفت و مربی آزمایشگاه ما بود. وقتی من سال اول بودم حدادعادل فوق لیسانس می گرفت. بعد از دانشگاه شیراز به دانشگاه تهران رفت. جو دانشگاه در آن سال ها هنوز انقلابی نبود. مذهبی هم در حد متعارفش بود. مثلا آقای حداد بچه هایی كه تازه آمده بودند را طوری كه دانشگاه نفهمد به شاه چراغ می برد، اهل این طور برنامه ها بود ولی هیچ نمودی از كار سیاسی در ایشان دیده نمی شد.
عبدالكریم سروش هم به آنجا رفت و آمد می كرد، به یاد ندارم شٲن حضورش چه بود، خدمت سربازی یا دلیل دیگر. می گفتند یك نفر داروسازی خوانده ولی به فلسفه علاقه مند شده. از شخصیت های سیاسی از نوع چریك در دانشگاه كم بودند. یكی از هم دوره ای های ما از مجاهدین اولیه بود. یك هواپیما از امارات به ایران می آمد كه زندانیان سیاسی را می آورد اینها كنترل هواپیما را به دست گرفتند و هواپیما را به عراق بردند. این تیپ ها جالب هم بودند. اسم این فرد حسین بود و تا سال های بعد هم در عراق ماند. جوان بسیار خوبی از طبقه فقیر بود ولی هیچ فعالیتی نمی كرد كه وضعش را بهتر كند. من و بقیه همكلاسی ها می رفتیم درس می دادیم ولی این فرد حتی حاضر نبود كه این كار را بكند.
از بندرلنگه یا جایی مثل این آمده بود. رفته بود در بدترین نقطه شهر اتاق اجاره كرده بود. در اتاقش یك گلیم پاره پهن كرده بود. كتاب هایش را زیر سرش می گذاشت. اجاره آن اتاق از خوابگاه بیشتر بود. ولی حاضر نبود به خوابگاه برود چون در خوابگاه رفاه وجود داشت. دوش آب گرم، پتو و ملحفه تمیز و تختخواب وجود داشت. كمتر به سلف سرویس می آمد و نه حاضر بود از دوستانش پول بگیرد نه كار كند تا آن احساس محرومیت و همدردی با اقشار پرولتاریا ادامه پیدا كند. در دانشگاه كاراكترهای عجیبی پیدا می شد. افرادی بودند كه به هم كف پایی می زدند كه اگر بعدها ساواك دستگیرشان كرد، آمادگی كتك خوردن داشته باشند. اما نسبت من با مذهب در دانشگاه تغییر چندانی نكرد.
در شهرستان های كوچك مذهب و آداب آن یك جزء متعارف زندگی است. مثلا در شهر یا روستا صبح با صدای اذان بیدار می شویم . كه این اذان را یك آدم متشخص و محترمی می گفت كه ما می شناختیمش. با صدای بلندگوی گوشخراش هم نبود یك زمزمه آرام بود. وقتی می شنیدیم لذت می بردیم.
بعد مادربزرگ را می دیدیم كه نماز می خواند. همه اینها خیلی دلپذیر بود. بعد از انجام همه این مراسم و صبحانه تازه آفتاب می زد. در محرم، نذری و روضه خوانی بود. شب ها رفتن به مسجد و گوش كردن داستان های روحانی سرگرمی ما بود.
در واقع یك Function اجتماعی داشت. چیزی بود كه مطلوبیت داشت. غریب نبود. در دانشگاه هم در همین حد. من یك گرایش متعارفی نسبت به مذهب داشتم. در كنار مذهبی ها گرایشات چپ هم حضور داشت.
از آنجایی كه خیلی زود اقتصاد خواندن را شروع كردم هیچ وقت جذب گرایش های چپ نشدم. شاید یك دلیلش هم مسائل خانوادگی بود. پدر من همیشه اغلب رادیوهای خارجی را گوش می كرد و چون برنامه دیگری نبود ما هم گوش می كردیم. مثلا رادیو مسكو كه كمونیسم را تبلیغ می كرد. یك رادیو ملی ایران بود كه چپ های ایرانی از آلمان شرقی پخش می كردند. پیك ایران بود كه طیف دیگری از كمونیست های ایرانی پخش می كردند. BBC هم بود. تحكمی كه همیشه در این بحث های كمونیستی وجود داشت، عكس العمل بدی در من ایجاد كرده بود. خشونت و درخواست خشونت و تحكم و ستایش از سیستم كمونیستی در من عكس العمل منفی ایجاد كرد. بعدها هم كه مطالعه بیشتركردم فهمیدم كه داستان نمی تواند به این سادگی كه كمونیست ها فكر می كنند حل شود. جریان غالب فكر دانشگاهی ها چپ بود.
از زمانی كه به سن قانونی نرسیده بودم و نمی توانستم از حساب خودم برداشت كنم هم هیچ گرایشی نسبت به چپ نداشتم. و به طرف راست محافظه كار هم گرایشی نداشتم. می خواستم موضع منطقی و معقولی را حفظ بكنم.
دانشگاه شیراز از لحاظ فكری دانشگاه بازی بود. استادها آدم را به حساب می آوردند. چون استادها یا آمریكایی بودند یا آمریكا درس خوانده بودند و ما كه از یك فضای پدرسالارانه تحكم آمیز به این محیط رفته بودیم تحت تاثیر قرار می گرفتیم. درس هایی را كه می توانستیم اختیاری انتخاب كنیم مطلقا به عهده خودمان می گذاشتند. حرف دانشجو را گوش می كردند و اگر منطقی بود توجه می كردند. می دیدیم كه برای كار اهمیت قائل هستند. محیط باز بود. و خود این محیط باز ضرورت چپ گرایی را بین دانشجویان كاهش داده بود. در دانشگاه های دیگر دانشجویان با هم دعوا می كردند اما در دانشگاه ما همدیگر را تحمل می كردند. بارها پیش آمده بود كه من با بچه های همشهری خودم كه در دبیرستان با هم بودیم اختلافات جدی داشتیم ولی هیچ وقت دعوا نمی كردیم. بعد از لیسانس در شیراز فوق لیسانسم را گرفتم و تا سال ۵۲ آنجا بودم بعد هم چون رتبه اول دانشگاه در دوره فوق لیسانس بودم در دوران سربازی در دانشگاه شیراز ماندم. كار اداری می كردم و درس می دادم. در آن دوره سربازی هم مربی دانشگاه بودیم هم خدمت سربازی می كردیم.
كارولینا ۱۳۵۴
سال ۱۳۵۴ بعد از ازدواج از ایران رفتم. چون شاگرد اول بودم وزارت علوم یك سال بورسیه داد. از سال اول به بعد هم در آمریكا كار می كردم . شاگرد اول دپارتمان و شاگرد اول كل دانشگاه بودم. معدل فوق لیسانسم ۴ از ۴ بود. همه درس ها را A گرفته بودم.
برای دكترا به دانشگاه دوك رفتم. این دانشگاه، دانشگاه خیلی خوبی بود. در ایالت كارولینای شمالی در شهری به اسم دورام.
از سال سوم تحصیل در آمریكا بود كه انقلاب شكل گرفت و فكر و ذكر همه ما دانشجویان خارج از كشور را به خودش جلب كرد. اكثر دانشجویان ایرانی مسلمان سیاسی و فعال همچون مرحوم نوربخش، برادران وهاجی و... در غرب آمریكا بودند اما ما با دوستانی مثل آقای دكتر جمشیدی و آقای سلطانیه سفیر ایران در آژانس بین المللی انرژی اتمی ارتباط داشتیم. سال ۱۳۵۵ به آمریكا رفتم و سال ۵۹ دوره دكترا تمام شد. من ۵ روز بعد از اینكه به آمریكا رسیدم رفتم سر كلاس و ۱۰ روز بعد از پایان نامه به ایران برگشتم. این هم شاید ناشی از شهرستانی بودن بود. بچه هایی كه از تهران می آمدند چون چشم و گوش شان بازتر بود مایل بودند بمانند. تمام درس هایی كه خواندیم و تمام واحدهایی كه انتخاب كردیم را با این هدف انتخاب می كردیم كه در ایران به درد بخورد. مثل برنامه ریزی، توسعه، بازار كار، اشتغال، اقتصادسنجی، مطالعات آماری و كامپیوتر. ما ایرانی ها در غرب با یك افكار كج و معوج كه ناشی از فرهنگمان است روبه رو هستیم. مثلا اینجا كه بودیم فكر می كردیم یك عده سرمایه دار هستند و وضعشان خیلی خوب است و بقیه هم می خواهند آنها را نابود كنند و می خواهند قیام كنند اما FBI و CIA نمی گذارند. بعد فهمیدیم كه برخلاف محیط ایران آنها خیلی هم با ثروتمندانشان خوب هستند و ثروتمندان آدم های محترمی هستند. برخلاف ما كه ثروتمندان همیشه مورد كینه بوده اند. شاید به این خاطر كه در ایران همیشه از طریق زور سیاسی و زمین خواری و رشوه و اعمال زور افراد ثروت كسب می كرده اند. آنجا از طریق تلاش و كوشش و اختراع و ابداع ثروت به دست می آورند به همین جهت مورد احترام مردم هستند و كسی با آنها خصومتی ندارد. برای من جالب این بود كه چقدر جامعه آمریكا باز است و چقدر فرصت می دهد. شما از ابتدا محكوم نیستید. یعنی بین خارجی و داخلی فرقی نمی گذاشتند. وقتی اعلام كردند كه ما چند دانشجوی دوره دكترا لازم داریم كه كلاس حل تمرین بگذارند، رفتم ولی فكر می كردم كه چون خارجی هستم من را قبول نمی كنند. نزد رئیس دپارتمان رفتم و اعلام آمادگی كردم. او هم گفت از فردا برو سر كلاس. در آمریكا مثل ایران از اول شما را رد نمی كنند كه شما خودت را به زور وارد سیستم بكنی. آن جامعه یك جامعه پیشرفته است. جامعه باز است. جامعه ای است كه به هر كس فرصت می دهد. این خیلی امتیاز است. مسئله بعدی این بود كه ما ۲۰ نفر بودیم. آمریكایی بین ما بود. یهودی بود در دپارتمان اقتصاد دانشگاه های آمریكا یهودی ها خیلی نفوذ دارند، بیشتر استادها یهودی هستند من، یك نفر از بنگلادش و فردی از نیجریه بود. من و بنگلادشی مسلمان بودیم. ما ۲۰ نفر بودیم كه درس می دادیم و كلاس من و آن بنگلادشی از همه بهتر بود. خیلی زود هم معلوم می شد، چون ارزیابی می كردند.
وقتی دیدند من و اعظم كه بنگلادشی بود كلاسمان بهتر بوده ترم بعد هم به ما كلاس دادند. نكته جالب این بود كه زمانی كه در دانشگاه شیراز مربی شده بودم شش ماه طول كشید تا اولین حقوقم را گرفتم. چون انواع و اقسام مدارك را از ما می خواستند. در صورتی كه در آمریكا دوشنبه رفتم سر كلاس جمعه چك حقوقم در جعبه پست بود. در دانشگاه شیراز وقتی می خواستم پرونده تشكیل بدهم رئیس دانشگاه، رئیس حسابداری، ذی حساب، رئیس كارگزینی، رئیس دانشكده و معاون دانشكده را طی كردم در صورتی كه آنجا هیچ كس را ندیدم. اصلا نفهمیدم حسابدار كی است. چه كسی چك را كشیده و... تا وقتی كه درس می دادم هر جمعه چكم را در جعبه پست دریافت می كردم. اینها برای هر انسانی قابل توجه است چون هیچ انسانی نمی خواهد در خفت زندگی كند. وقتی انسان ببیند جامعه ای است كه می تواند در آن خوب زندگی كند و خودش باشد و اگر خوب كار كند سربلند باشد، دستاورد مهمی است.
آن زمان رقابت انتخاباتی بین فورد و كارتر بود. من در خوابگاه زندگی می كردم چون همسرم هنوز از ایران نیامده بود. یك نكته جالب وجود داشت: یكی اینكه تا شب قبل از امتحانات همه با هم كلنجار می رفتند، در سالن اجتماعات جمع می شدند، بحث می كردند، عصبانی می شدند، دفاع می كردند و... تا قبل از انتخابات در ساعت ۷ شب هر شب در سالن اجتماعات بحث بود. بعد از انتخابات معلوم شد كه كارتر برنده شده و فورد شكست خورده است. با خودم فكر كردم امشب دعوا خواهد شد. تا ساعت ۷ شب منتظر ایستادم كه دو طرف بیایند و دعوا كنند. ساعت ۷ كه رفتم دیدم هیچ خبری نیست.
چیزی كه از ابتدا برای من جالب بود این بود كه آنها خیلی از علم استفاده می كردند. این طور نبود كه چیزی را در كتاب بخوانند و منفك از تجربیاتشان باشد. در آنجا ارتباط بین علم و عمل را خیلی خوب می توانستیم مشاهده كنیم. و اعتقاد به این مسئله به خوبی مشهود بود. در آنجا هیچ نماینده مجلسی را نمی دید كه علم و دانشگاه را تحقیر كند و بگوید این علوم وارداتی است. چون در آمریكا همه علوم خصوصا اقتصاد وارداتی است. علم اقتصاد یك علم اروپایی است. اقتصاد رایج امروز یك علم اتریشی است. مبانی آن اتریشی است. آمریكایی ها می گویند چون این علم اروپایی است، پس اصلا به آن كاری نداریم. خود آمریكایی ها هم یك علم اقتصاد داشتند، اقتصاد نهادگرایان قدیم مثل میشل و... كه به درد نخورد و آن را كنار گذاشتند. رفتند سراغ اقتصادی كه به درد كارشان می خورد. اینها مشهود است كه علم در این جامعه مورد تحقیر قرار نمی گیرد بلكه مورد استفاده قرار می گیرد و نتیجه هم می دهد.
انقلاب اسلامی ۱۳۵۷
اگر قرار بود شاه در ایران باشد هرگز برنمی گشتم. همیشه در ذهنم بود كه اگر رژیم استبدادی پابرجا بماند به ایران برنگردم. اولین پسر من در زمان انقلاب در آنجا به دنیا آمد. یك اسمش را گذشتیم «كیاامید» یك اسمش را هم گذاشتیم «اسلام». خانواده ما دو اسم برای بچه می گذارند. یك اسم را در یك گوشش می گویند و اسم دوم را در گوش دیگرش. دلیلش هم این بود كه هم انقلاب شده بود و هم اسم پدر خودم اسلام بود. «كیاامید» هم برای این گذاشتیم كه «كیا» یعنی پاكیزه و نیكو، امید هم كه امید است. فكر می كردیم با این انقلاب یك امید تازه برای این كشور ایجاد می شود و بچه های ما در یك محیط عالی رشد و زندگی خواهند كرد. دانشگاه صنعتی اصفهان طی نامه ای دعوت به استخدام كرده بود، من هم در جواب موافقت كردم. چون هم اصفهان بود و هم دانشگاه صنعتی دانشگاه خوبی محسوب می شد.
بعدها در آنجا برنامه ریزی سیستم ها را در مقطع فوق لیسانس ایجاد كردیم. به ایران كه برگشتم انقلاب فرهنگی شده بود و دانشگاه ها تعطیل بود. اگر ما دو هفته بیشتر مانده بودیم و انقلاب فرهنگی اتفاق افتاده بود برنمی گشتم. خواستم به دانشگاه بروم، هیچ وقت اشتیاق رفتن به دستگاه های دولتی را نداشتم. به این ترتیب در اصفهان ماندیم. دكتر مشایخی كه با ایشان از دانشگاه صنعتی اصفهان آشنایی داشتم برنامه ای داشتند برای اینكه واحدهای صنعتی را با كمك اعتباری بانك استان اصفهان درست كنیم، ساختمان سازی و... كه بعدا رواج پیدا كرد.
با توجه به زمینه و میراثی كه داشتم تصمیم داشتم برای خودم یك كار خصوصی انجام بدهم ولی در این زمان خیلی هم انگیزه نداشتم چون قبل از اینكه به ایران بیایم رئیس دپارتمان ما خیلی به من اصرار كرد كه برنگردم و همان جا بمانم و كار كنم. و حتی گفتند كه شورای دپارتمان قبول كرده كه یك سال به من كار بدهند و حتی بعد از دفاع از پایان نامه اعلام فارغ التحصیلی نكنند كه مشكل ویزا نداشته باشم ولی من قبول نكردم و گفتم انقلاب شده و انتخابات انجام می شود و مجلس در حال تشكیل است و به هر حال باید بروم. برگشتیم. دكتر بانكی پیشنهاد كار در سازمان را با من مطرح كرد. من و آقای مشایخی آمدیم. بعد از تعطیلی سازمان برنامه بود. خانواده من و دكتر مشایخی اصفهان بودند و ما به تهران می آمدیم و برمی گشتیم. در آن وقت همه كارمندان سازمان اخراج شده و عده ای محتویات فایل ها را بیرون ریخته بودند. روزی كه رفتیم دكتر بانكی را ببینیم همه اسناد و مدارك را از پنجره ها به بیرون پرت كرده بودند و حیاط پر از كاغذ بود. این اتفاق بین تعطیلی و آمدن دكتر بانكی افتاده بود. این اتفاقات توسط افرادی صورت می گرفت كه می خواستند خودشان را خیلی انقلابی نشان بدهند. ملغمه ای از تندروهای مختلف بودند. ولی در سازمان برنامه توده ای ها بیشتر بودند.
شرایط عجیبی داشتم: در زمان لیسانس در دانشگاه آمریكایی بودیم، دوره دكترا را در آمریكا گذراندیم، بعد هم به سازمان برنامه آمدیم كه می گفتند سازمان آمریكایی ها است. می گفتند خودمان در نخست وزیری بودجه می نویسیم، دو سه نفر آدم متعهد جمع می كنیم و بودجه را می نویسیم. آنجا یك عده ای را جمع كردند، یك دفتر هم درست كردند اما دیدند نمی شود به این شكل بودجه نوشت. موعد بودجه كه رسید، نتوانستند كار را تدوین كنند. شهید رجایی انسان با حسن نیتی بود و فكر نمی كرد كه خوب است با شعار موج درست كند، چون شیرازه امور از هم می پاشید. یعنی در آن شرایط كه جنگ هم بود اگر بودجه تنظیم نمی شد پول نمی رسید همه چیز به هم می ریخت. ایشان نگران شده بودند و پیشنهاد داده بودند كه كسی بیاید كه تحصیلكرده باشد و بتواند سازمان را احیا كند و بودجه را برساند. چون مواقعی بود كه حتی بودجه یك دوازدهم و دودوازدهم درست می كردند. شرایط خیلی اسف انگیزی بود. وقتی دكتر بانكی آمد سعی كرد با همان نیروهای تندرو داخلی كه مقاومت می كردند و خودشان را ذی حق می دانستند كنار بیاید و نیروهای سازمان را به سر كارشان برگرداند، نیروهای جدید هم اضافه كند. بازسازی سازمان برنامه را به این ترتیب آغاز كرد. سال ۱۳۶۰ بود كه به سازمان برنامه رفتم. دكتر بانكی گفت اینجا یك دفتر مهمی هست به اسم دفتر اقتصاد كلان. از قبل می دانستم دفتر كلان چیست. به من گفت در اینجا شروع به كار كن، روی چارچوب های بودجه، برنامه ها و سیاست های بودجه ای كار كن. من هم هیچ تمایلی نداشتم كه مدیر بشوم ولی به من گفتند اگر می خواهی در آنجا كار كنی باید مدیر باشی وگرنه كار پیش نمی رود. پس مدیر دفتر كلان شدم. آقای دكتر صادق تهرانی معاون اقتصادی سازمان بود. دكتر مشایخی هم در آن دوره به عنوان مشاور رئیس سازمان كار می كرد. چون رشته دكتر مشایخی مدیریت است و كارش هم خیلی خوب بود. هم انسان بسیار باهوش و بااستعدادی است و هم در MIT درس مدیریت خوانده بود و تنظیم جریانات را خیلی خوب انجام می داد. كارهای اقتصادی را هم به من واگذار كردند. البته در آن شرایط حتی در مخیله ام هم نمی گنجید كه بخواهم در یك دستگاه مدیر یا معاون بشوم. شرایطی بود كه احساس می كردیم باید به كشور كمك كنیم. شاید در بیرون همه خوشحال بودند كه انقلابی هستند و هر كس یك جا را به هم می زد و... ولی اگر امور انسجام پیدا نمی كرد ممكن بود خطرات زیادی كشور را تهدید كند. از طرفی جنگ بود و از طرف دیگر هم یك عده امور را به هم می زدند.
دو سه روز بعد از اینكه مدیر شدم گفتند آقایی از انجمن اسلامی می خواهد با شما صحبت كند. ما هم به هر حال با این سنخ آشنایی و همدردی داشتیم. یك جوان با محاسن بلند و موی تراشیده، وارد شد و گفت: در گذشته در اینجا بچه های مسلمان را برای امور برنامه ریزی شركت نمی دادند و این خوب نیست. من گفتم: ما خیلی هم خوشحال می شویم كه بچه های مسلمان وارد كار بشوند. از او پرسیدم آیا شما طرحی هم دارید گفت: طرح های زیادی دارم. فكر كردم ایشان یك كارشناس است، لیسانس یا فوق لیسانس دارد. بالاخره یك تخصصی دارد كه این طور صحبت می كند. گفتم: طرح هایت را بنویس و بیاور. اگر به این نتیجه رسیدیم كه قابل پیگیری است، پیگیری می كنیم. من دیدم مدام طفره می رود. پرسیدم رشته تخصصی شما چیست دیدم جواب نمی دهد و طفره می رود. چند روز بعد دیدم یك اسلحه دستش است و دم در ایستاده. فهمیدم كه نگهبان است و پنج كلاس سواد دارد. چنین شخصی به خودش حق می داد كه در برنامه ریزی حضور داشته باشد و نظر بدهد و حتی وقتی نظرش را هم می خواستیم متحیر می ماند كه چه بگوید. فقط هدفشان این بود كه در همه سطوح دخالت كنند. وضعی بود كه یك نگهبان یا یك مستخدم در كار رئیس سازمان دخالت می كرد. واقعا دوران مشكلی برای كاركردن بود. سال ۱۳۶۲ یك برنامه تهیه كردیم و در سال ۶۲ بودجه سال ۶۳ را هم تهیه كردیم. بعد دانشگاه ها باز شدند و من به دانشگاه صنعتی اصفهان رفتم. خیلی شرایط مشكلی بود و خیلی تحت فشار بودیم. در یك شرایط انقلابی كه همه چیز در حال واگرایی بود ما باید سعی می كردیم یك نوع همگرایی ایجاد كنیم، یك نوع نظم مالی و دیسیپلین برنامه ای. و بعد یك عده كه سیاسی بودند وقتی می دیدند سازمان برنامه حركت های وسیعی ایجاد می كند خیلی نگران شدند و فكر كردند ما هم رقیب سیاسی اینها هستیم و می خواهیم مشاغل اینها را از دستشان بگیریم.
به همین خاطر به شكل های مختلف اذیت می كردند، ما هم چون اهل این كارها نبودیم، گفتیم این گوی و این میدان. در این زمان درآمد نفت هم خوب شد. تا جایی كه من یادم می آید در این بیست و چند سال اخیر هر وقت درآمد نفت كم بوده است، یك عده كنار می كشند تا كارشناسان بیایند و یك كارهایی بكنند. وقتی هم كه درآمد نفت خوب می شود آنها را كنار می زنند. این مرتب تكرار شده. من به دانشگاه رفتم ولی دكتر بانكی دست برنداشت. من هفته ای دو سه روز به تهران می آمدم و برمی گشتم و خیلی هم سخت بود. چون امكانات نبود، هواپیما نبود یك وقت باید با اتوبوس می آمدیم، یك وقت با ماشین سواری، در تهران هم جایی نداشتیم، خیلی سخت بود. این وضع ادامه داشت تا اینكه آقای زنجانی آمد.
آن دوره من به خاطر همین رفت و آمد ها دچار مشكل كمردرد شدم و پنج شش ماه بستری شدم و دیگر به تهران نیامدم و در اصفهان بستری شدم. آقای دكتر مسعود نیلی برنامه اول را نوشتند. بعد من رفتم به فرصت مطالعاتی. یعنی بعد از ۱۰ سال برگشتم آمریكا. در سال ۱۳۶۸. در این فاصله تا پایان جنگ فقط در سازمان رفت و آمد داشتم. زمان آقای زنجانی هفته ای دو سه روز تهران بودم ولی بعدها به خاطر كمردرد نمی توانستم زیاد به تهران بیایم.
زمانی كه دكتر زنجانی به سازمان آمدند سال ۱۳۶۴ اول جزء گروه چپ بودند و تیم خودشان را هم آورده بودند مثل آقای ستاری فر و... كه به آقای مهندس موسوی نزدیك بودند. آقای بانكی هم به تدریج چون انسان باهوشی بود و با تجربه دریافته بود كه نمی توان با سیستم دولتی و بخشنامه و چپ گرایی كاری انجام داد در جهت مخالف ایده های اقتصادی آنها قرار گرفته بود، طرفدار اقتصاد آزاد شده بود و معتقد بود باید دخالت دولت كم شود. آن ایدئولوگ ها آقای بانكی را سرنگون كردند و آقای زنجانی را گذاشتند. در همین شرایط گروه جدیدی هم آمدند كه تا سال ها مسئله ساز بودند.
آقای زنجانی انتظار داشت كه این گروه محصولی تولید كنند چون می خواست به مجلس و دولت پیشنهاد و راه حل مشخص بدهد. نمی توانست مدام كلی گویی كند و به كلی گویی اینها گوش بدهد. چرا كه تا وقتی بیرون هستی می توانی كلی گویی كنی و بگویی برای همه باید عدالت باشد، وضع همه خوب باشد و آموزش و بهداشت رایگان باشد... ولی وقتی وارد كار می شوید باید دید خرج آموزش و بهداشت و... از كجا باید بیاید آقای زنجانی از آنجا كه آدم باصداقت و باهوشی بود زود حساب كار به دستش آمد و افراد جوان تری مثل آقای نیلی، شمس، درگاهی و... را آورد. چون احساس می كرد اینها بهتر می توانند كار كنند و نتیجه بگیرند. به همین جهت جانب اینها را گرفت.
وزیر نفت می گفت اینها توطئه امپریالیست است. قیمت نفت به ۱۹ دلار رسیده بود. بعد از مدتی به ۱۴ دلار رسید. می گفتند اینها توطئه است و ما كمتر از ۱۹ دلار نمی فروشیم. یك عده كارشناس نفت هم بودند كه گزارش تهیه كرده بودند كه اگر نفت نبود سوخت های دیگر معادل انرژی بشكه ای ۶۰ دلار تمام می شد. ولی خب نفت بود و بقیه هم داشتند ارزان تر می فروختند عربستان و خود انگلستان نفت را ارزان می فروختند. هرچه به آنها می گفتیم باید نفت را به قیمت بازار بفروشید می گفتند نه اینها توطئه است. از یك طرف درگیر جنگ بودیم و از طرف دیگر درآمدهای نفتی به شدت پایین آمده بود. یك زمانی بود كه نفت ما را نمی خریدند و در داخل فكر می كردند توطئه است اما علت آن گرانی بود. صادرات ما به ۲۰۰هزار بشكه در روز هم رسید. چنین شرایطی بود كه بایست برای آن برنامه اضطراری تهیه می كردیم و به شورای اقتصاد و دولت می دادیم. بعد كه دكتر نیلی آمد آنها هم چند تا برنامه اضطراری تهیه كردند و برنامه اول را به سرانجام رساندند. آن زمان در آمریكا بودم. فرصت مطالعاتی در دانشگاه استنفورد. بعد از مدتی آقای زنجانی گفت كه آقای نیلی هم می خواهد برود خارج. الان هم جنگ تمام شده و آقای هاشمی رئیس جمهور است و موقع بازسازی فرارسیده، برگرد بیا به ایران. من وقتی فرصت مطالعاتی ام تمام می شد به هر حال به ایران برمی گشتم اما می رفتم به اصفهان اما آقای زنجانی گفت كه به تهران بیایم. فكر می كردم این زمان فرصتی نیست كه بخواهیم كنار بمانیم. زمان بعد از جنگ مشكلات عمیقی وجود داشت.
نام پسر سوم ام را گذاشتیم «داوود». یعنی دنبال پیامبری می گشتیم كه بیاید و یك كاری انجام بدهد. در سال ۷۰ من دیگر آدمی نبودم كه فكر می كردم مسائل به راحتی حل می شود. ولی تسلیم نمی شدم. هنوز هم همین طور است. به هیچ وجه حاضر نیستم تسلیم شرایط بشوم. اصفهانی ها معمولا این طوری هستند و فكر می كردم كه در این زمان اگر بتوانی كاری بكنی نباید كوتاه بیایی. دوره بازسازی هم یك دوره جدی بود. به آقای هاشمی هم اعتقاد داشتیم و فكر می كردیم كه یك آدم بادرایت و با حسن نیتی است كه می خواهد مملكت را به سمت جلو پیش ببرد. در سال ۷۰ به عنوان معاونت اقتصادی سازمان برنامه و بودجه منصوب شدم البته هیچ علاقه ای به احراز پست نداشتم. ولی آقای زنجانی معتقد بود برای اینكه كار اثر داشته باشد باید مدیر بشوم. دوران سهلی نبود، شبانه روز كار می كردیم ولی باز هم یك سری با ما طلبكارانه برخورد می كردند. یك عده آدم كه هیچ كاره بودند و فقط جاه طلبی داشتند. تنها سعی داشتند جلوی كار را بگیرند. همین الان هم نمونه های آنها را می بینید. هوچی گری و رانت خواری كردند و زمانی كه به اندازه كافی پولدار شدند از ایران رفتند. سوا از كسانی كه خودشان را دارای مقام های سیاسی می دانستند و كسب مقام سیاسی را حق خدادادی خودشان می دانستند. این جور افراد هم زیاد بودند و هدفشان این بود كه هر كس را كه حرفی می زند كنار بزنند و برای خودشان جا باز كنند. در این دوره سازمان هم برنامه دوم و هم بازسازی را پیگیری كرد و هم اجرایی شدن برنامه اول را.
بیرون از قدرت ۱۳۷۴
وقتی برنامه دوم تمام شد به آقای زنجانی گفتم كه می روم و همین كار را هم كردم.
در آن دوره و بعد از آن همواره علاقه داشتم پیش از اینكه به دنبال تصویب قوانین و امور اداری باشم به جا انداختن مفاهیم علمی اقتصاد آزاد كمك كنم. برای همین به عنوان مسئول تعدیل مورد حمله زیادی قرار گرفتم. زمانی كه شما به یك موضوع اعتقاد دارید و اعتقادتان از نوع منافع شخصی نیست، پای آن می ایستید. وقتی می بینید كه اگر یك ایده جا بیفتد برای جامعه لازم و مفید است در آنجا برای آن ایده نقش پارتیزان پیدا می كنید. در همه جوامع هم چنین افرادی بوده اند. رسالتی كه برای خودم قائل بودم این نبود كه یك كار اداری بكنم و با همكاران یك مشت كاغذ را به طور شكسته بسته به مجلس ببرم و تصویب شود یا نشود و... رسالتی كه برای خودم قائل بودم روشنفكری و حیطه اندیشه در اقتصاد بود. انگیزه ای كه من از بچگی داشتم شكل گیری ایده هایی بود كه كشور را به جلو ببرد و بهترین دانش و فكرهایی كه آن زمان مطرح می شد آن چیزی بود كه ما می گفتیم، هنوز هم هست. طرح مكانیسم قیمت و بازار، نشان دادن راه بهینه برای تخصیص منابع و كسب ثروت برای جامعه و غیره دغدغه من بود. اگر نمی خواستم راجع به اینها حرف بزنم بیكار كه نبودم بروم بوروكرات بشوم. اصلا از محیط اداری نفرت داشتم و اگر چنین دغدغه هایی نداشتم می رفتم اصفهان باغداری می كردم و وضعم هم خوب می شد و راحت هم بودم. ایده ام دقیقا این بود. فكر نمی كردم جا انداختن این موضوعات این قدر سخت باشد. یعنی در اوایل كار دیدم فرهنگ ما از لحاظ تفكر اقتصادی فوق العاده عقب است. و از آنجا كه فرهنگ ما در ابعاد دیگر مثل ادبیات و اساطیر و... بالا است متوجه درجه فلاكت مان در تفكر اقتصادی و اجتماعی نیستیم. مثلا یك نفر یك كتاب قطور ترجمه كرده از زبان سانسكریت. وقتی راجع به اقتصاد صحبت می كند می گوید اگر دولت دست چند تا از این پرتقال فروش ها را می برید خیلی خوب می شد. این آدم از نظر ادبیات جلو است ولی از نظر فهم اقتصاد كودن است. می گوید آقا چرا به فكر جوان ها نیستند وقتی می پرسم خب چه كار كنند به هر كدامشان یك بیل بدهند كه بروند در بیابان شخم بزنند. در گوشه گوشه جامعه می دیدی كه سطح فرهنگ تفكر اقتصادی پایین است. در سازمان برنامه با روحانیون و حوزه علمیه قم در ارتباط بودیم. با دانشگاه ها، كارشناسان دستگاه ها و روزنامه نگاران رابطه داشتیم. می دیدیم كه چقدر افكار كمونیستی مغشوش وجود دارد نه كمونیستی علمی ما در آمریكا هم با ماركسیست ها برخورد می كردیم ولی از بحث با آنها لذت می بردیم چون حرف آنها سروته داشت. كمونیست های ما در اوج خفت فكری بودند، هم سنت گراهای مان و هم دانشگاهیان. در چنین محیطی مجاهدت ما در وهله اول مجاهدت فكری بود.
تامین مالی برای بازسازی، ایجاد پالایشگاه و... هم بعد اجرایی داستان بود. اولین مجاهدتی كه من می بایست انجام می دادم نشر تفكر اقتصادی بود. برای نشر تفكر اقتصادی اولین مشكل برخورد چپ ها بود. روزنامه سلام در آن مقطع در حیطه اقتصاد جز بی انصافی و حرف های غیرعلمی چیزی نمی گفت. به نظر من همین ها بی انصافی فكری را در كشور رایج كردند، نه سنت گراها. چپ ها بودند كه عدم رعایت انصاف در موضع گیری را در كشور ما باب و سكه رایج كردند.
البته راست ما هم راست نیست. یك بار به آقای ناطق نوری گفتم ما در ایران طیف چپ و راست نداریم، دو نوع چپ داریم. تفاوت اینها فقط در زمینه ها و خاستگاه های اجتماعی شان است. مثلا همین آقای احمدی نژاد كه عصاره تفكرات آن جناح است، راست است به كدام معنای فرهنگی، سیاسی، اقتصادی می توان اسم موتلفه یا گروه دولت فعلی و مجلس چهارم را راست گذاشت در مجلس چهارم كه اكثریت با این گروه بود افراد منصفی مثل آقای ناطق و باهنر به كار كارشناسی اهمیت می دادند و هنگامی كه مسائل را درست تبیین می كردیم از آن دفاع می كردند. اما وجه گروه سیاسی آنها بود كه می خواستند جلوی آقای هاشمی بایستند. هم چپ ها و هم راست ها می خواستند آقای هاشمی را حذف كنند و هر كاری كه می توانستند برای حذف ایشان عملی كردند. به هر تقدیر این مشكلات جنبه فكری داشت. ما هم كوتاه نمی آمدیم. تنها نبودم مجموعه ای از آدم ها بودیم و شاید من به مناسبت موضعی كه در آن قرار داشتم بیشتر صحبت می كردم. من معاون اقتصادی سازمان برنامه بودم و با دیگران ارتباط داشتم. زمان آقای عرب مازار و آقای عبادی هم همین طور بود. وقتی لازم است جهت گیری در كشور صورت بگیرد باید آن را به چالش گذاشت. به همین خاطر هم ما ایده هایمان را مطرح می كردیم. خرابكاری و ممانعت هم داشتیم اما جالب است كه تمام مخالفان ما بعدها همان كاری كه ماها مطرح می كردیم پیگیری كردند. نمونه اش آقای میرزاده بود كه در جهت خلاف سعی كرد رشته ها را پنبه كند و سازمان را این نقل قول از صحبت خودشان در جلسه معارفه است در اختیار سیستم سیاسی قرار بدهد و این كار را كرد. به قول خودش سعی كرد سازمان را از آمریكایی ها بگیرد و روش های چپ گرایانه تندروانه را به اجرا بگذارد ولی چنان شكستی خورد كه حتی اگر خودش هم نگفت، زبان حالش است و تجربه زندگی سیاسی اش را به پایان برد. سال ۷۴ آقای زنجانی موسسه پژوهش را به كمك دكتر مشایخی و بنده و دیگران پایه گذاری كرد. ما می دیدیم كه دانشكده اقتصاد جواب نمی دهد. تجربه ای كه در دانشگاه صنعتی اصفهان بود، این بود كه به یك عده از بچه های مهندسی، اقتصاد یاد دادن می تواند كارساز باشد. در مقطعی بودیم كه نمی توانستیم صبر كنیم كه دانشگاه های اقتصادی بازسازی شوند و هیچ اهرمی برای آن نداشتیم. زمانی هم كه به عنوان سفارش دهنده در سازمان برنامه ریزی كشور نشسته بودیم و گدایی نیرو می كردیم، جواب نمی دادند. اینكه تقصیر دانشجو نبود. این سیستم آموزشی جواب نمی داد. بیشتر اقتصاد خوانده هایی كه در سازمان برنامه بودند فارغ التحصیل دانشگاه شیراز بودند. چون در آنجا سبك خاصی از آموزش وجود داشت. سازمان برنامه نمی تواند حرافی كند، باید كاری انجام بدهد. باید كسانی را داشته باشد كه كار تحویل بدهند. بحث بر سر دانشجو نیست، بحث بر سر فرهنگی است كه دانشگاه های اقتصاد داشتند. حتی در زمانی كه دبیرستان بودیم حقوق و اقتصاد با هم بود و بیشتر این استادهایی كه فلسفه و تاریخ می گفتند، استاد اقتصاد بودند. بعد هم كه جدا شدند این فرهنگ فكری ماند. وقتی دانشجویان بیرون می آمدند افكار چپ داشتند و می گفتند: «به هر كس به اندازه نیازش بدهیم و هر كس به اندازه توانش كار كند.» فكر می كردند مشكلات با این جمله حل می شود. در نتیجه كسی را پیدا نمی كردید كه آن طور كه مملكت در آن مقطع نیاز داشت كار بكند. چه كار می توانستیم بكنیم یك عده فارغ التحصیل آماده بااستعداد را بیاوریم و مهندسی اقتصاد را به آنها یاد بدهیم. اسم رشته هم «مهندسی سیستم های اقتصادی اجتماعی» است. چون خیلی از كارهای برنامه ریزی مهندسی است. مثلا قیمت گذاری برق اگر مهندسی ندانید بسیار سخت است. مكانیسم قیمت گذاری و یا برنامه ریزی برق را كسانی بهتر سازماندهی می كنند كه زمینه مهندسی برق را داشته باشند.
وقتی می خواهیم یك صنعت را سر و سامان بدهیم باید اقتصاد آن را بدانیم ولی باید در مورد خود آن صنعت هم مطلع باشیم. یا در مورد حمل و نقل تا وقتی كه حس مهندسی حمل و نقل نداشته باشیم اقتصاد آن جا نمی افتد. تشكیلاتی مثل سازمان برنامه چنین آموزشی را لازم داشت كه در هیچ كجای ایران این آموزش داده نمی شد. اینكه اینجا ایجاد شد و رئیس هیات امنای آن رئیس سازمان شد كار مجموعه خود ما بود. كار دكتر زنجانی، دكتر مشایخی، من، دكتر فرجادی، آشتیانی و پورزاهدی بود. همین هم به مشكل تبدیل شد وقتی اختیار به دست ستاری فر، شركا و فرهادی افتاد. البته بعدها افرادی كه رئیس سازمان شدند همه هنرشان این بود كه به اینجا آسیب بزنند. نمونه اش آقای میرزاده. آقای میرزاده یك سالی كه رئیس سازمان بود تا اسفند بودجه ای به اینجا اختصاص نداد و حكم رئیس موسسه را تایید نكرد، یعنی ما حقوق كارمندان را از محل درآمدهایی كه كسب می كردیم می دادیم. آقای ستاری فر هم كه از نظر اقتصاد بازار و آزادی اقتصادی از ما جلو افتاده بود ولی تضادش را با ما همچنان حفظ كرده بود.
پایان خدمت ۱۳۸۵
بدیهی است كه بازنشستگی من یك تصمیم عادی اداری نیست بلكه یك تصمیم سیاسی عجیب و غریب است. تاسف من هم از همین است. اگر رقیب سیاسی اینها بودم، مهم نبود.
رقیب اینها نیستم و به این صندلی های عزیز اینها پشیزی ارزش نمی دهم. یعنی اگر بگویند صندلی رئیس سازمان برنامه را بخر من یك قران هم بابت آن نمی دهم. یا حتی وزیر را. من از این سمت ها بیزارم و انگیزه من انگیزه علمی و فكری است و رایج كردن اندیشه علمی در اقتصاد كشور. و از این متاسفم كه اینها حاضرند به خود ضرر بزنند.
متوجه نیستند كه من سی سال تجربه دارم كه به درد خودشان می خورد. و چیزهایی بلدم كه به درد انتقال به دیگران می خورد. به این مسائل توجه ندارند فقط می گویند كه باید بازنشسته بشود. این رویه و رفتار است كه مرا رنج می دهد. دیدن اینكه انسان ها با این طرز تفكر در موضع تصمیم گیری قرار دارند، من را متاسف می كند برای شرایط كشور. می خواهم از مسئولیت دیگری هم كه دارم بیرون بیایم. چون دیگر حوصله اش را ندارم. اگر خداوند بخواهد تا برگزاری سمینار بانكداری اسلامی آنجا می مانم. برای بعد از آن به جزئیات فكر نكرده ام. ولی یك مقدار كار نیمه تمام دارم. چند كتاب نیمه كاره دارم. می خواهم استراحت كنم، كارهای خصوصی را شروع كنم و... به علت كمبود فضا و استقبال اساتید گرامی در این شماره موفق به انتشار یادداشت های شاگردان دكتر و برخی دیگر از مطالب نشدیم و آنها را فردا در صفحه اقتصاد منتشر خواهیم كرد.
برگرفته از روزنامه شرق بتاریخ چهارشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۸۵، سال سوم، شماره ۸۲۴
http://www.sharghnewspaper.ir/850511/html/econom.htm#s452856